• 1405/07/19 - 08:26
شهید خامنه‌ای به روایت خودش؛ اینجا روایت‌های آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای از زندگی و زمانه‌ی خود را خواهید خواند.

شهید خامنه‌ای به روایت خودش؛ قسمت نهم: دیوار و حیاط خانه را آب‌پاشی میکردیم و فرش‌ ‌‌می‌انداختیم و دور آقا می‌نشستیم

در خانه‌ی پدرم، فصل سرما که می‌رسید فقط اتاق بالای خانه بودیم‌. تابستان که هوا گرم میشد، فرش و همه‌ی بساطمان را جمع میکردیم و می‌آمدیم پایین. ‌‌

اتاق پایین چون زیرزمین و خنک‌تر بود، جایگزین اتاق بالا میشد. هنوز پنکه هم نبود یا اگر بود به زندگی ما راه پیدا نکرده بود. فقط همین بادبزن‌های حصیری و دستی بود. ‌در طول روز‌ ‌‌داخل اتاق بودیم، از طرف عصر، یک ساعت به غروب یا بیشتر‌ که کمی هوا خنک میشد، ‌‌کنار دیوار و حیاط را آب‌پاشی میکردیم و فرش‌ ‌‌می‌انداختیم و می‌آمدیم در حیاط می‌نشستیم.‌ ‌‌ آقا روزهای تابستان هم اتاق بالا بودند. منتها عصرها وقتی از خواب بلند میشدند، میخواستند کمی ‌کنار ما بنشینند. در تابستان زیادتر اتّفاق می‌افتاد.‌ می‌آمدند پایین و ما هم همان‌ جا پای سایه‌ی دیوار،‌ ‌‌کنار آقا مى‌نشستیم و تا وقت رفتن آقا‌ ‌‌به نماز صحبت میکردیم‌‌‌. شب که میشد و آقا از نماز برمیگشتند، بسته به اینکه اوقات آقا شیرین باشد یا تلخ، حرفى داشته باشیم یا نداشته باشیم، دوباره می‌آمدند همان ‌جا و ما هم دُوروبَر ایشان مى‌نشستیم. گاهی هم به ندرت، پیش از ظهر این اتّفاق می‌افتاد. چلّه‌ى تابستان که میشد،‌ ‌‌قاب حوض را برمیداشتند. در حیاط حوضِ معمولىِ توزمینى‌اى بود که زمستانها روى آن قاب میگذاشتند و روی حوض را میپوشاندند که یخ نزند. درِ کوچکی هم داشت که از طریق آن، از آب حوض استفاده میکردند. تابستان که قاب مصرفی نداشت، آن را ‌کنار حیاط میگذاشتند و به عنوان تخت از آن استفاده میکردند. رختخواب آقا را روی آن مى‌انداختند و ما هم همین‌طور روى زمین تا انتهای حیاط میخوابیدیم. ‌‌‌